غزل مناجاتی با خداوند کریم و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
چـشـم، پیـدا نکـنـد مـقـصد نـاپـیـدا را با غـمِ در بهدری صبح کـنم شبها را خستهام، بس که دواندند مرا سوی گناه نا نمانده است که با خود بکشانم پا را معصیت؛ ریشۀ ایـمان مرا از جا کَـند کُـشـت در بـاغـچـۀ زرد دلـم تـقـوا را نَـفـْس، با حَربۀ دنـیـاطـلـبـی گـولم زد آه! آفــت بــزنــد عــافــیـت دنـــیــا را بال پـرواز مرا دوستِ بد طـینَت چـید جز تو با هر که پریدیم، زمین زد ما را خَلـق بر گـریۀ بیکـس شدنم میخـندد هیچکس درک نـمیکـرد منِ تـنـهـا را عـرقِ شرم مرا اشک حـسابش کردی آبِ رو جـمـع کـنـد آبِـروی رســوا را هفتپـشـتم درِ این خـانه گـدایی کردند به کسی غیرِ خودم قول نده اینجا را! تا دلم سوخت، مرا فاطمه دلداری داد لمس کرده است دلم مـادریِ زهـرا را رزقِ افـطار من از بـاغِ حـسن میآید نخـل اربابِ کَرَم داده به من خرما را حُکم رفعِ عطشم بوسه به انگور علیست مستِ حـیدر فقط اینگونه دهد فـتوا را خـبر مرگ مرا بین نجـف پخـش کنید دم آخــر بـرســانــیــد فـقــط بــابــا را کامِ من تلخ شده، طعم خوشم کرببلاست بچـشـانـیـد به مـن مـزّۀ ایـن حـلـوا را مثـل عـابس بـغـلـم میکـند و میبوسد بارها دیدهام این خواب خوش، این رؤیا را شیشۀ عطر خدا زیرِ سُم مرکب رفت بوی سیب است که پُر کرده همه صحرا را |